پایان IUI دوم

سلام

دوستان خوب و مهربونم از اینکه نگران من بودید ازتون ممنونم.

روز پنجشنبه آمپول HCG رو تزریق کردم (توسط دختر عمه عزیزم) و قرار شد 36 ساعت بعدش یعنی بعد از آزاد شدن تخمکها IUI کنم.

روز شنبه ساعت 12 اونجا بودم و حدود ساعت 2 IUI انجام شد. دفعه قبل درد خاصی رو احساس نکردم ولی اینبار یه درد خیلی بدی داشتم، درست مثل گرفتن عکس رنگی از رحم.

5 نفر توی اتاق عمل بودم که مال هر کدوم 5 دقیقه طول کشید ولی مال من 20 دقیقه طول کشید.

بعدش هم به همه پروژسترون داد ولی به من گفت روز پنجشنبه دوباره HCG تزریق کنم نمیدونم دیگه این چجوریشه ناراحت

بعد از اونجا هم رفتیم خونه خواهری. اوندفعه اون اومده بود خونمون اینبار گفت بیا خونه ما و حسابی با شوهرش از من پذیرایی کردن، نمیدونم هیچوقت میتونم محبتاشون رو جبران کنم. کلا اون دوتا از ما دوتا (من و شوشو) بهترن. قلب

داداش کوچیکه سه شنبه از طرف مدرسه رفت مشهد و یکشنبه هم برگشت و یه ماشین شارژی خیلی خوشگل برای نی نی خیالی من خریده بود. الهی قربونش برم ماچ

خدایا یعنی میشه ایندفعه نی نی خیالی من بیاد و منو از اینهمه اضطراب و غم و ... نجات بده، یعنی مممممممممیییییییییششششششششههههه نگران

دوستای خوبم میدونم که همیشه با دعاهای خوبتون به من انرژی مثبت میدین ایندفعه خیلی بیشتر انرژی مثبت مممممممممیییییییییییییخخخخخخخخخوووووووووااااااااااااااممممممممممممممممم

(نازبانو جون میخواستم اینجا آیکون گریه بذارم به خاطر تو نذاشتم، خوب چیکار ناراحتم دیگه ... )

  
نویسنده : بیتا ; ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢٩
تگ ها :


مراحل IUI

سلام

دوستان خوب و مهربونم امیدوارم حال همه تون خوب باشه و تعطیلی 22 بهمن بهتون خوش گذشته باشه.

آمپولهای HMG این دفعه رو تموم کردم اوندفعه مریونال بود و این دفعه منوگون ، حالا منتظرم تا پنجشنبه آمپول HCG رو هم بزنم و شنبه برای IUI برم رویان ...

این دفعه دو بار برای سونو رفتم و هر دفعه کلی وقتم تلف شد یعنی ساعت 6 صبح اونجا بودم و تا ساعت 1 طول کشیده، آخرین بار حسابی کلافه شده بودم و کم مونده بود گریه کنم.

دوشنبه بچه های عمه برای گفتن تسلیت به مامانم اومده بودن که آخر شب رفتن. قرار شد چون آمپول HCG خیلی دردناکه پنجشنبه یکی از دخترعمه ها بیاد خونمون تا آمپولمو بزنه. (آخه من خیلی از آمپول میترسم و حالا هم که مجبورم اینا رو تحمل کنم)

البته من جریان درمانم رو به هیچ کس نگفتم به این هم گفتم که برای تقویت تخمدانه و همیجوری دارم میزنم، البته شاید باور نکرده باشه ولی زیاد نپرسید ...

برام دعا کنید تا ایندفعه نتیجه بگیرم، از دست این دکترا خسته شدم ...

  
نویسنده : بیتا ; ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢۳
تگ ها :


شروع IUI دوم

سلام

باز هم پروژه دوم IUI شروع شد و فاصله بین قبلی و این یکی دو ماه شد.

روز دوشنبه رفتم رویان برای سونو و از همون شب قرصها شروع شد و از جمعه هم باید آمپولها رو بزنم گریه

روز دوشنبه 14 بهمن هم مادربزرگ مامانم (مامان پدرش) فوت کرد. و ما چهارشنبه برای ختم رفتیم اونجا. بنده خدا موقعی که بچه هاش کوچیک بودن شوهرش فوت کرد و خیلی سال بود که تنها بود ...

اونجا یکی رو هم که خیلی وقت بود ندیده بودم، دیدم دل شکسته

نمی دونم چرا حرف زدنم نمی یاد ... خنثی

  
نویسنده : بیتا ; ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٧
تگ ها :


جاری

سلام

توی این هفته هر روز میخواستم آپ کنم ولی حوصله اش رو نداشتم. هفته گذشته چهارشنبه شب به شهر خانواده شوشو (بعضیهاشون اونجا هستن و بعضیهاشون تهران) رفتیم و تا جمعه بعدازظهر اونجا بودیم. تحمل رفتن به اونجا خیلی برام سخته به خاطر اینکه جاری بعد از من که سه چهار سالی از من کوچیکتره یه پسر داره و من با دیدن اون احساس میکنم خیلی از زندگی عقب هستم و کلی اعصابم به هم میریزه ... ولی چاره ای نیست و باید تحمل کرد. اگه خودم به حرف دیگران گوش داده بودم و از اول نی نی می آوردم الان این حال و روز رو نداشتم گریه

برادرهای شوشو 4 تا هستن که همه شون ازدواج کردن. شوشو هم برادر دومیه. من با جاری بزرگتر از خودم که تفاوت سنی کمی با هم داریم خیلی خوبیم. طفلکی جدیدا مریض شده و افسردگی گرفته و هر دکتری هم که میره اصلا بهتر نمیشه. خیلی براش ناراحتم. خدا خودش بهش کمک کنه. جاری بعد از خودم هم با کوچیکتره خواهر هستن. جاری چهارمی هم خیلی دختر خوبیه و با هم مشکلی ندارم. فقط با اون دوتا خواهرا مشکل دارم. به نظر من خیلی بی ادب هستن و هر جوری که دلشون میخواد رفتار میکنن و چیز دیگه ای براشون مهم نیست ... منهم به خاطر همین مسائل اصلا دلم نمیخواد ببینمشون. عصبانی

فکر میکنم تا چند روزه دیگه پروژه دوم IUI شروع بشه. اصلا دلم نمیخواد حتی بهش فکر کنم چه برسه به انجامش ناراحت

 

  
نویسنده : بیتا ; ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۸
تگ ها :


 

سلام به دوستان خوب و مهربونم

این روزها مامان و بابا مسافرت هستن و من و شوشو و مینا و شوهرش هر شب خونه مامان اینا هستیم و پیش دو تا برادرامون.

ما یه رسمی داریم وقتی که یکی از افراد درجه یک فوت میکنه بقیه افراد فامیل اونها رو دعوت میکنن. حالا مامان و بابای منم رفتن تا به مهمونیهاشون برسن.

پنجشنبه از محل کارم با مترو رفتم بهشت زهرا و بچه های عمه هم اومدن. خیلی خوب بود.

جمعه صبح یه جایی کار داشتم و باید ساعت 7 بیدار میشدم بعد از انجام کارم تا بعدازظهر خوابیدم و حسابی استراحت کردم. ولی بازم شنبه صبح خوابم می اومد نمیدونم من کی میخوام به این صبح زود بیدار شدن عادت کنم.

دیگه همین ...

  
نویسنده : بیتا ; ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱
تگ ها :